فانوس خیس-حرف های دل(این وبلاگ مال منو زهراست)

(لطفا رمانی که با عنوان نبض زندگی گذاشتیم بخونید و نظر بدین*این رمان برگرفته از سر نوشت یک شخصه.با کمی تغییرات[این داستان واقعیس

58664818808838773998.jpg


نگاهم اما...

گاهی حرف میزند...

گاهی فریاد میكشد...

و من همیشه به دنبال كسی میگردم

كه بفهمد یك نگاه خسته 

چه می خواهد بگوید...



[ جمعه 14 شهریور 1393 ] [ 11:13 ق.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


روزگاریست شیطان فریاد میزند:
ادم پیدا کنید سجده خواهم کرد!!!!!



[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


خدایا هیچبنده ای رو اونقد تنها نکن...
که به هر بی لیاقتی بگه عشقم...!



[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


اگر یه خر ادمو بوس کنه....
بهتر از اینه که یه بوس ادمو خر کنه...!!!



[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


چه زیبا میگفت مترسک:
وقتی نمیشه رفت ...
همین یک پا هم اضافیست



[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


1روزی دروغ به حقیقت گفت:
میل داری به شنا برویم؟
حقیقت ساده لباس هایش را در اورد و به دریا رفت ....
از ان روز دیگر حقیقت عریان و زشت است
و دروغ ظاهری اراسته و زیبا دارد .....با لباس حقیقت!!



[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


ادمها بازی کردن را دوست دارند
این تو هستی که انتخاب میکنی
هم بازیشون باشی
یا اسباب بازیشون....



[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


هرگز نگذارید تنهایی شما را به اغوش کسی بسپارد که...
می دانید به ان تعلق ندارید....



[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]



تا صبح اصلا نتونستم بخوابم فکرم فقط مشغول حرفای روهان بود ....ای خدا ابراز احساساتش منو کشته دو کلمه مقدمه چینی کرد مثلا بعد یهو صحرا دوست دارم!!!!!!بـع...!
صدای زنگ گوشیم که بلند شد تازه یادم افتاد دانشگاه دارم.....به ساعت گوشیم که نگا کردم  دیدم فقط 1.5 ساعت  خوابیدم  ُوای نه من خواب میــــــــاد....بالاخره با هر جون کندنی بود پا شدم تا حاضر شم ُبزک بوزکو بیخیال شدم و با چشای یکی باز یکی بسته لباسمو پوشدم ُصبحانه رو ام بیخیال شدم.چون حوصله رانندگی نداشتم به اژانس زنگ زدم....
وارد کلاس شدمو با بچه ها سلام علیک کردمو نشستم پس این نسیم کجاست؟....
چشم افتاد به اون دوتا انگل همون امیر و دوستش که منو نجات داده بود رو میگم....نقطه چینا منو ضایع میکنن ببینن چه بلایی سرشون میارم...
استاد:برای مکالمه یه نفر از دخترا به عنوان مادر ویه نفر از پسرا به عنوان پدر انتخاب میکنم میان جلو اجرا میکنن....
استاد داشت انتخاب میکرد و همه چشم دوخته بودن بهش که استاد اسم منو گفت:خانم صحرا یزدانی.....و اقای میلاد نصیری
چشم چرخوندم ببینم کی قسمت ما شده که وقتی از سرجاش پا شد اعصابم ریخت بهم ولی اون برگشت و یه لبخند مسخره زد. پسره ی انگل.....رفتیم جلو استاد گفت شروع کنید اولین جمله مربوط به من بود ...جمله رو گفتم ولی عزیزم اخرشو حذف کردم منتظر بودم که ادامه بده ولی چیزی نگفت... استاد :پس چرا ادامه نمیدین اقای نصیری؟
میلاد-استاد جمله شونو کامل نگفتن!!!
استاد بهم گفت تا دوباره تکرار کنم منم دوباره گفتم و باز بدون عزیزم...
استاد:نصیری جمله کامله ادامه بده پسرم...
میلاد:نه استاد دقت کنید ...
بچه های کلاسم با تعجب نگا میکردن که این پسره دردش چیه ومنم میدونم چه مرگشه ولی عمرا اگه بگم...!
استاد با حالت گنگی به انگل(همون میلاد) نگا میکرد که میلاد گفت:استاد ایشون عزیزمو نگفتن!!
یه دفعه کل کلاس زد زیر خنده...
استاد با لبخند گفت خب دخترم این عزیزمو بگو که دوساعته الافشیم...
من-نه استاد من نمیگم
از شانس من بیچاره چون این استادمون همیشه طرف پسرا بود در نتیجه گــــــــفت:نگی منفی میذارم...
اووووف عجب استاد خاک بر سری داشتیم!!
با هزارتا بدبختی گفتم:ع   ز یزم!
عزیزم گفتن همانا و جیغ و هورا پسرا همانا....ولی از اونجایی که من هیچوقت کم نمیارم جز جلو روهان برگشتم با خونسردی تمام به میلاد انگل گفتم:دلم برات میسوزه که انقد محتاج یه عزیزمی...بهت پیشنهاد میکنم بری سر در دانشگاه وایستی ومحبت گدایی کنی ...من خودم هر بار رد شدنی یه عزیزم میگم بهت!!!!
واین دفعه دخترا بودن که گفتن اوووووووووووووووووووو
استاد ازمون خواست بشینیمو دیگه لازم نیست ادامه بدیم...
میلاد انگل یه جوری نگام میکرد و برام خط و نشون می کشید که یعنی خودتو مرده فرض کن منم با تمسخر نگاش کردمو سرمو برگردوندم.
رها-ایول خوب ضایع اش کردی...شاگرد خودمی دیگه!(همه قضیه انگلو به رها گفتم)
-گـــــــــــمشووووو اگه شاگرد تو بودم که الان داشتم با  گریه بهت میگفتم چجوری ضایع شدم!
رها-الان کاش روهان اینجا بود جوابتو میداد دل منم خنک میشد...
وقتی اسم روهانو اورد تازه یادم افتاد که با روهان دیگه چیکار کنم...
رها-هوی چت شد؟
-رها نمیدونی که چیشده...
-خب بگو بدونیم!
-روهان ازم خاستگاری کرد....
-چی؟؟؟نـــــــــــــه؟؟
-اره
-نه؟
-اره باور کن
-نـــــــــــه؟
برگشتم نگاش کردم دیدم بیشعور منو سرکار گذاشته وداره میخنده
-خیلی بیشعوری رها عوض اینکه یه چیزی بگی اروم شم سرکارم میذاری...پاشو گمشوبیرون...
بغلم کرد و گفت:باشه عزیزم ببخشید شوخی کردم...خب حالا جوابت چیه؟
-نمیدونم....
-بله اینجور که من میبینم توی خاک بر سر خونه ی شووهر رفتنی هستی...
-میدونی من روهانو از بچگی دوس داشتم ولی نه با دید همسر حالا نمیدونم میتونم با این دید دوسش داشته باشم یا نه؟
-خوب فکراتو بکن و جوابشو بده ...به نظر منکه روهان پسر خوبیه.


بقیه رمان در زمان کوتاه نوشته خواهد شد


[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


رابطه عاشقانه را می توان به یک کشی تشبیه کرد که
هر فرد در رابطه یک سمت انرا نگه میدارد....
زمانی که یک نفر رابطه را ترک کند...
با ای حرکت به طرف دیگر رابطه ضربه دردناکی وارد میکند...!



[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


دلم را کسانی شکستند که هرگز ......
دلم به شکستن دلشان راضی نمی شد!!!!



[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


ادم وقتی یهحس تکرار نشدنی رو با یکی تجربه میکنه!
دیگه اون حس روبا کس دیگه ای نمی تونه تجربه کنه.......
یعنی حس ها خاص و ناب هستند...
مثل بعضی ادما!!


[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


در زنگی به هیچکس اعتماد نکن....!
آینه با تمام یک رنگیش دست چپ و راست را به تو اشتباه نشان میدهد...!!!!


[ جمعه 18 بهمن 1392 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


نبض زندگی با تو فصل 1


- حوصلم سر رفت.پاشو بریم یه دوری این طرفا بزنیم.
- فعلا حوصلشو ندارم
- بمیری ایشالّا،پاشو رها
- نه نمیام خودت برو
- به درک
...
 
 اگه میخواهید بقیشو بخونید(فصل1) دکمه ҉"ادامه رمان" ҉رو بزنید


نبض زندگی با تو فصل 2


تا صبح اصلا نتونستم بخوابم فکرم فقط مشغول حرفای روهان بود ....ای خدا ابراز احساساتش منو کشته دو کلمه مقدمه چینی کرد مثلا بعد یهو صحرا دوست دارم!!!!!!بـع...!
صدای زنگ گوشیم که بلند شد تازه یادم افتاد دانشگاه دارم.....به ساعت گوشیم که نگا کردم  دیدم فقط 1.5 ساعت  خوابیدم  ُوای نه من خواب میــــــــاد....بالاخره با هر جون کندنی بود پا شدم تا حاضر شم ُبزک بوزکو بیخیال شدم و با چشای یکی باز یکی بسته لباسمو پوشدم ُصبحانه رو ام بیخیال شدم.چون حوصله رانندگی نداشتم به اژانس زنگ زدم....
....
 اگه میخواهید بقیشو بخونید(فصل2) دکمه ҉"ادامه رمان" ҉رو بزنید


ادامه رمان

[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 05:35 ب.ظ ] [ زهرا ! ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic