فانوس خیس-حرف های دل(این وبلاگ مال منو زهراست)

(لطفا رمانی که با عنوان نبض زندگی گذاشتیم بخونید و نظر بدین*این رمان برگرفته از سر نوشت یک شخصه.با کمی تغییرات[این داستان واقعیس

نبض زندگی با تو


- حوصلم سر رفت.پاشو بریم یه دوری این طرفا بزنیم.
- فعلا حوصلشو ندارم
- بمیری ایشالّا،پاشو رها
- نه نمیام خودت برو
- به درک
 داشتم میرفتم که حس کردم سردمه،برا همین برگشتم تا از بابام سوئیچ ماشینو بگیرم که سوشرتی چیزی بردارم.رها که دید برگشتم گفت: 
- چیه؟ برگشتی؟ دیدی بدون من نمی چسبه؟! 
جوابشو ندادما از بابام سوئیچو گرفتم و رفتم سوشرتو برداشتم تا برم یه قدمی بزنم.امروز جمعه بودو با خاله فاطمه اینا اومدیم گردش،رها دختر خالمه،یسال ازم کوچیکتره،همیشه با هم جنگ داریم البته از رو شوخی که بعضی وقتا تبدیل به سونامی میشه،در کل دوستای خوبی برا هم هستیم.
کنار رودخونه راه میرفتمو به رودخونه نگاه میکردم که دیدم رسیدم به یه پرشیا که کنار رودخونه پارک شده و یه پسره با آب رودخونه ماشینو میشوره،یه پسر دیگه اونطرف نشسته بودو داشت به آسمون نگاه میکرد،به آسمون نگاه کردم تا بفهمم که چیزی هست که اینطوری ذول زده!ولی چیزی ندیدم،مردم خل شدن،از کنار ماشین رد میشدم که پسری که ماشینو میشست بهم گفت:
- کمک میکنی؟ خیلی خستم بخدا،ببین دو برابر حقوق همیشگیتو میدم، میشوری؟ أده(در زبان ترکی برا صدا کردن با لحن غیر محترمانه)
پسره ی أبله به من میگه کلفت!هیچی بهش نگفتمو بی توجه رد شدم.کنار ماشین یه سطلی بود که توش پره کف بود.قورتم(کرمم)فعال شدو با پام زدم به سطلو کف ریخت رو زمین.برگشتم و گفتم آخ ببخشید!!
فقط همینو گفتمو به راهم ادامه دادم،پسره همینطوری دستش رو هوا خشک شدوتا خواست چیزی بگه اون یکی پسره از اونطرف گفت:
- امیر؟
- آخه دیدی ...
- خوب کاری کرد ...!
چون ازشون فاصله گرفته بودم بقیّه حرفاشونو نشنیدم.درست کنار رودخونه رو چمنا را میرفتمو به این فکر میکردم که رود خونه عمقش زیاده آآ.اگه توش بیفتم شنا بلد نیستمو فـــــــــــــــــــــاتـــــــــــــــحـــــــــــــــــــه!!!!!!!!!
وای چه حالی میده که کنکور بدی و از دانشگاه سراسری رشته پزشکی در بیای بعد بیفتی تو آبو بمیری یعنی واقعا برو بمیر.نمیدونم یهو چی شد که یه دفعه پام سر خوردو تعادلمو از دست دادم با یه جیغ افتادم تو آب.هر چقد دست و پا میزدم بدتر میرفتم زیر آب و آب میرفت تو دهنم.تو یه لحظه احساس کردم که یه نفر دستشو انداخت دور کمرمو منو محکم کشید بعدش چیزی نفهمیدم.
چن تا سرفه خیلی وحشتناک کردم و به زور چشامو باز کردم.احساس میکردم گلوم بدجور داره میسوزه یکم که حالم جا اومد دیدم یه گلّه آدم بالاسرمه.یه پسره با فاصله خیلی کم درست بالاسرمه و تند تند نفس میکشه.کل هیکلش خیسه.پسره یه جوری نگاه میکرد که احساس کردم هر چی فحش عالمه بهم داد.وقتی پاشد رفت،یه دفعه رها خودشو انداخت رو منو کل صورتمو پره تف کرد.
- الهی قربونت بشم،خوبی صحرا؟اگه چیزیت میشد من چیکار میکردم؟خوبی عزیزم؟
فقط سرمو تکون دادم.دوباره بغلم کردو باز تف مالیم کرد.
اون روز با تمام نحض بودناش تموم شد.بعد اینکه یکم حالم خوب شد با رها رفتیم لباسامو تو ماشین عوض کردمو بعد پیش مامانمینا رفتیم تا چیزی نفهمن.اون پسریم که منو نجات داده بود رفته بودو نتونستم ازش تشکر کنم.من تو ماشین رها اینا بودمو تو راه برگشت به خونه بودیم که رها بهم اس داد:("میدونی پسره چطوری نجاتت داد؟")منم بهش اس دادم که چجوری؟
-وای خدا شانس بده.صحرا خیلی خرشانسی
مگه چی شده؟
- وااااااااای،ت ت ت ت ت ت ت
رها مینالی یا بنالونمت؟
- باشه بابا!من اومدم دنبالت که باهم بریم بگردیم دیدم تو کنار رودخونه داری قدم میزنی که یه دفعه شیرجه رفتی تو آب.بعد منم فقط جیغ میکشیدمو گریه میکردم که یه دفعه اون گل پسر پرید تو آبو تورو کشید بیرون.دید که نفس نمیکشی چن بار با دو تا دستاش زد رو قفسه سینت ولی تو به هوش نیومدی.بعد یه دفعه ...
یه دفعه اختیارمو از دست دادمو مکانو زمانو فراموش کردم.با صدای بلند گفتم:زهرمار،درد،مرض،خب یه دفعه چی؟
یه دفعه بابای رها با صدای ناگهانی من غافلگیر شدو کم مونده بود چپ کنه بعد اینکه ماشینو کنترل کرد بعد ماشینو پارک کرد و هر سه تاشون برگشتنو به من نگاه کردن.من سرمو انداختم پایینو گفتم ببخشید.رهای بیشعور دستشو گذاشته بود رو دهنشو داشت از خنده غش میکرد،بعد اینکه به راه افتادیم پشتمو کردم به رها هر چقد میخواست باهام حرف بزنه جوابشو نمیدادم بخاطر همین همش اس ام اس میداد تا وقتی برسیم خونه باهاش اصلا حرف نزدم.موقع خدافظی هم فقط گفتم خدافظ.
بعد اینکه اومدم خونه موبایلمو برداشتم تا اس ام اسای رها رو بخونم که اسای اولش برا آشتی بود و اسای بعدش وااااااااااای!!!!
نوشته بود("صحرا خر شانسی بهت تنفس مصنوعی داد.این دفعرو تنها تنها خوردی که ایشالّا از دماغت بیاد.پسر به اون خوشگلی،خوشتیپی،دفعه های بعد منم هستم.به رها اس دادم خاک تو سرت برای تنفس مصنوعی اونقد ذوق کرده بودی؟؟؟!!
بعد چن ثانیه جواب داد:یه نفس مصنوعی نبودااااااااا،نفس مصنوعی بود برا خودش.جواب دادم:چیز عادیه،منم بودم همون کارو میکردم.
- تو خیلی غلط میکردی دختره ی چش سفید
- برو بابا عقب مونده . . .
- اولاً عقب مونده خواهر برادر نداشتته،دوماً آخه ابله میرفتی دانشگاه بعد از انسانیّت در می اومدی،تو که نرفته از دست رفتی.وای به حال بعد رفتنت 
-اولا هیچ ربطی نداره دوما خودتم دانشگاه رفتنی میبینیم.
رها-خب معلومه که میبینیم!
-برو گمشو حوصله بحث باهاتو ندارم.
-بگو کم اوردم عزیزم!!
-خودتم میدونی اگه بخوام یه جوابی میدم بچسبی جات نتونی تکون بخوری!!!
-نــــــــــــــــــــــه!پس رو کن ماام استفاده کنیم.
-برا تو خوب نیست رودل میکنی!!!
-نترس همه مثل خودت نیستن.
-بای
-بای گفتنتم مثل ادم نیس.بای!
وای خدا این دختر چقدر حرف میزنه...فردا اولین روز دهنشگاهه.خدا جونم کمکم کن.صبح با زنگ گوشیم پاشدم و رفتم دست وصورتمو شستمو نشستم جلو وسایل بزک(همون ارایش)یه ارایش در حد کرم پودر و ریمل و رژ مات زذم.....قربونش برم  چه جیگری شدم.(همه میگفتن خوشگلم.چشای درشت قهوه ای تیرهُ مژه های بلند زیادُ ابروهای کشیدهُ بینی متناسب ولبای نه قلوه ای نه کوچیک ُمتوسط ولی خوشحالت گونه های برجسته باپوست گندمی وموهای پرکلاغی)بعد یه تیپ مشکی طوسی زدم وچن تا پس پس اتکلن زدم وجلو اینه اینور اونو بریم که دانشگاه در انتظار مان است.  
داشتم رو برد سالن دنبال کلاسم می گشتم که صدای یه دختره نظرمو جلب کرد وقتی برگشتم دیدمش باورم نمیشد اینی که جلومه نسیم باشه......وقتی اونم نگاش افتاد رو من خشکش زد و هردومون باهم اسم همدیگرو گفتیمو پریدیم بغل همو ماچ موچو شروع کردیم.(نسیم یکی از دوستام تو زبانکده بودُ که از وقتی که بخاطر شغل باباش رفتن شهر دیگه ندیده بودمش)
اونروز داشتیم با نسیم تو بوفه دانشگاه از روزایی که باهم نبودیم می گفتیم که سنگینی نگاه یکی رو رو خودم حس کردم ُسرمو برگردوندم تا ببینم کیه که خشکم زدُ نـــــــــــــــــــــــــــــــه این اینجا چیکار میکنه؟؟!
همون پسره بود که نجاتم داده بود با همون دوستش .....زیر لب سلام کردمو اونم جوابمو داد.وقتی نسیم دید دارم به یکی سلام میکنم برگشتو بهشون نگا کرد بعد رو به من گفت:اینا کین؟!
ماجرای دیروزو بهش گفتمو اونم کلی خندید ..
پاشدیم بریم سر کالاس که به نسیم گفتم بریم من از اونا تشکر کنم بعد بریم .رفتیم کنارشونو من با یه سرفه اظهار وجود کردم........
من-سلام خوب هستین؟
-سلام ممنون ُبفرمایین؟
من-من خواستم بابت دیروز ازتون تشکر کنم واقعا نمیدونم چجوری جبران کنم!
-دیروز؟؟ببخشید شما؟
یه لحظه خشکم زد!یعنی چی؟این چی میگه؟؟!
من-منو بجا نیاوردین؟؟
-نه خانوم!
دوستش-اینم روش جدید دخترا برا اشنا شذنه!!!
فهمیدم قضیه چیهُ..... اینا می خواستن منو ضایع کنن بیشعوراااااااااااا!
من-مثلا که چی؟با این رفتارتون شخصیت خودتونو نشون دادین.
دست نسیمو که تو کل این بحث خشکش زده بود و گرفتمو گفتم بریم نسیم.....صدای خندشونو شنیدمو بیشتر حرص خوردم
-ت ت دیدی چجوری ضایم کردن؟انگلای جامعه نشونتون میدم
نسیم-باورم نمیشه صحرا ُچرا اون کارو کردن؟!
-چون کرم دارن!ببین چجوری تلافی میکنم.
کیلدو انداختم و در باز کردمُ سلاااااااام مامان کجایی؟
-اتاقمم دخترم.
رفتم اتاقشو دیدم خانم داره به لباساش نگا میکنه.
مامان-سلام خسته نباشیُ صحرا بیا ببین کدوم لباسم خوبه؟
-مرسیُ لباس؟مگه خبریه؟
مامان با حالت تعجب نگام کرد و گفت:یعنی بعضی وقتا میمونم چطوری از شگاه سراسری قبول شدی...!!مگه امشب مادرجون همه رو دعوت نکرده دور هم باشیم؟؟!
با حاتت منگولا به دیوار زل زدم و گفتم:
-اره کم کم یه چیزایی داره یادم میاد!
-خل بازی در نیار حالا بگو چی بپوشم؟
-منکه هرچی بگم شما دقیقا قرینه اشو میپوشی پس خودتون انتخاب کنید.
-خب برا همین میپرسم که راحت تر انتخاب کنم!
-مامان مارو باش!
-بابا ازت پول نمیگرم که نظر بدی!!اصلا حالا که اینطوریه یه خبری برات داشتم که میدونم اگه بشنوی ذوق مرگ میشی ُ ولی دیگه نمیگم!
-وای مامی جونم تو که میدونی چقد فضولم!بگووووووو؟خواهــــــــــــــــش؟..........
نخیر مادر ماام ول کن نیس.
من-باشه حالا که نظرم انقد مهمه خب ُاوووم....یکی از لباسای شیکشو انتخاب کردمو گفتم:اینو بپوش مامی
مامان اینور اونورش کردو گفت:حالا که انقد اصرار میکنی باشه!
-خب مامان جونم چیشده؟؟راستشو بگو شوهر پیدا کردی برام؟؟!
مامانم چشاشو چپ کرد و بعد یه دفعه بدون اینکه هیچ امادگی بده زد پس کلم ُ آخم در اومد.
-آی دردم گرفت ُ چرا میزنی؟!
-دخترم دخترای قدیم اسم شوهر میومد از خجالت اب میشدن!!!
-خب اون قدیم بوددیگه!اه مامان حالا میخوای یه خبر بدیا....
-روهان اومده.
احساس کردم قلبم وایستاد....خشکم زده بودو اصلا پلکم نمیزدم.....یه دفعه پاشدم بالا پایین می پریدمو جیغ میکشیدمو تو حال و هوای خودم بودم که چشم افتاد به بابام که تو چارچوب در خشکش زده بود و مبهوت من شده بود!!!!.....
-مثل یه دخی خوب سرجام وایستادمو یه لبخند گنده تحویل بابام دادم .-سلام باباجون خسته نباشی...
بابا-س..ل..ا.م......مرسی دخترم ُچه خبره؟
تا بابام گفت چه خبره انگار برق بهم وصل شد ُ
-واای...برم زنگ بزنم.
بدو بدو رفتم تلفن وبرداشتم خونه ی خاله اینا رو گرفتم....مامان داشت به بابا تعریف میکرد بابامم باخنده سرشو تکون میداد...
روهان پسر خالم بود ُخیلی باهم جور بودیم ُهمیشه هوای همو داشتیم 4سال بود رفته بود دانشگاه تهران ُرشته ی مهندسی مکانیک میخوند و برا ارشدش از تهران در اومد ُحالام درسشو تموم کرده بودو برگشته بود...
-الو بفرمایین؟
خاله بود...
-سلام خاله خوبی؟چه خبر؟همه خوبن؟عمو علی خوبه؟
خاله پشت تلفن میخندید
-سلام صحرا جون مرسی گلم ُ تو خوبی؟
-مرسی خاله زشته هست؟(زشته روهان بود این اسمو من براش گذاشته بودم)
-حمومه گلم.
-اه باشه .....مرسی خداحافظ خاله...ا راستی خاله بهش نگینا من زنگ زدم؟
خاله خندید و گفت:باشه به مامانت اینا سلام برسون خداحافظ
-ممنون خداحافظ.
بفهمه انقد ذوق کردم بخاطر اومدنش هی برام ادا درمیاره نفهمه بهتره!!.....خب به دغدغه ی بزرگ دخترا وقتی میخوان جایی برن فکر کنم.....!چی بپوشم برا شب؟!!!!!
تو آینه به خودم نگا کردم ُ وووی چه جماعت کش شدم!شلوار زرد کتان با یه تونیک شیک سفید و شال هزار رنگ ُ مانتو سفیدمو پوشیدمو یه نگاه دیگه تواینه به خودم کردم که چشم افتاد به رژم ُ اوووف...آخه چرا بابام به رژ تابلو حساسه اه....یکم از رژم که رنگش بین نارنجی و قرمز بود کم کردم ُاشکالی نداره رسیدیم خونه مادر بزرگ تجدیدش میکنم فقط اینجا باباگیر نده اونجا دیگه چیزی نمیتونه بگه!!!از اتاقم اومدم بیرونو رفتم مامان اینارو از اتاقشون صدا کنم ُ بخاطر اینکه در اتاقشون تا نصفه باز بود تا خواستم بگم دیر شد زود باشین دهنم خشک شد...!!ای جان ببین چجوری رفتن تو حلق هم دارن عشق میکنن....خوش باشین خوش باشین...فقط موظب باشین یه وقت بچه مچه نیارینا ُ من با تک فرزندیم دارم عشق میکنم...!!دیدم زیادی طولش دادن ول کن نیستن!...چند قدم رفتم عقبو با صدای بلند صداشون کردم وقتی رفتم جلو در اتاقشون دیدم بیچاره ها هول هولکی اینور اونور میرن!!آخی هرچی زده بودن پرید!
من-ای بابا ُ مامان مگه داریم میریم برا بابا خاستگاری؟؟!زود باش دیگه... 
بابا خندیدو مامانم چشاشو برام چپ کرد منم یه لبخند دهن پاره زدمو رفتم تا کفشامو بپوشام.
زنگو زدمو منتظر موندیم تا باز کنن...
-کیه؟(دختر خالم خواهر روهان ُ رویا بود)
من-مگه کوری ماییم دیگه!
-ایــــــــــــش ُ باز این اومد!
درو باز کردو رفتیم تو ُ تا وارد خونه شدم چشم دنبال روهان میگشت ولی نبود....پس کجا بود؟...با همه رو بوسی کردیمو من رفتم تا مانتومو تو اتاق عوض کنم ُدر اتاق باز کردمو کلیدو زدم برق روشن شد همین که برگشتم دیدم...الهــــــــــی روهان رو تخت خوابیده ُ تازه وقتی دیدمش فهمیدم چقد دلتنگش بودم....مانتومو در اوردمو از جا لباسی اویزونش کردم ُ رفتم کنار تخت نشستمو اروم صداش کردم:زشته؟....جوابی نداد ُ دوباره...زشته پاشو؟؟...باز تکون نخورد این که خوابش انقد سنگین نبود!اروم با نوک انگشتام تکونش دادم  که یکم چشاشو باز کرد تا منو دید چشاش برق زدو کاملا پا شد ...
-سلام تو کی اومدی؟
-الان...چقد خوابت سنگین شده؟
-اره تازگیا اینجوری شدم
-اهووم
یه نگاه اسکنی از بالا به پایین وپایین به بالا بهم کرد و گفت:خوبی صحرا؟
-مرسی خوبم ُ تو خوبی؟چه خبرا؟
-اره خوبم خبرارو بعدا بهت میگم بهتره الان بریم خاله وعمو ام اومدن؟
-اره ُ پذیرایی ان.
-بریم.
رفتیم پذیرایی و روهان با مامان بابا سلام احوال پرسی کرد و رفت نشست منم خواستم کنارش بشینم که گفت:فضول اگه نشستی برات از دانشگاه اینا بگم متاسفم ُ حس و حالشو ندارم فعلا
-ا....زشته اذییت نکن دیگه بگووووووو
-اولا نمیگم دوما زشته خودتی خاله هتی!
میدونست خیلی از خاله هتی بازیگر یه فیلم خارجی قدیم بدم میاد برا همین از بچگیمون بهم میگفت خاله هتی!!!
-خاله هتی زن نداشتته به درک نگو.
صورتمو گرفتم اونورو تا اخر مهمونی محل ندادم بهش....البته اونم زیاد اصرار نکرد که باهاش حرف بزنم!!!!
موقع برگشتن به خونه داشتیم با همه خدافظی میکردیم که وقتی با خاله خدافظی میکردم بهم گفت:راستی صحرا جون از دانشگاه چه خبر؟
-انقد با مامان سرتون گرم غیبت کردن بود که خاله جون الان وقت کردین ازم بپرسین!هیچی میریم میایم دیگه.
خاله خندیدو گفت:به سلامتی موفق باشی ُ باشه صحرا خانم توام گیر بده به ما دو تا خواهر.
-قربونت برم خاله تو که میدونی هرکی رو دوست داشته باشم بهش گیر میدم؟
اره میدونم گلم تو همه چیزت متفاوته حتی ابراز احساساتت!
-مرسی خاله جوون.
-داشتم از پله ها پایین میرفتم که روهان در گوشم گفت:هی دختر فردا میام دنبالت بریم صفا سیتی.....
بعدشم یه چشمک بهم زد منم با لحنی که طرف حرص میخوره بهش گفتم:من با تو تنهایی جایی نمیام... باید رهام بیاد!
خندیدو گفت باشه
مامان-صحرا بیا دیگه
-اومدم اومدم
 اینجا good bye پارتی جعفره.....اینجا good bye پارتی جعفره....با صدای زنگ هشدار گوشیم چشامو تا نصفه باز کردمو دنبال گوشیم گشتم و بعد دو ساعت رو مخ رفتن اهنگ جعفر بالاخره خاموشش کردم.....آخـــــــــی...الاناس که روهان و رها برسن پاشم حاضر شم......هولمو برداشتمو رفتم حموم.....داشتم زیر دوش اهنگ سلطان قلبمو میخوندم که یه دفعه یکی به در همچین کوبید زهرم ترکید.....
-گمشو زود بیا بیرون ببینم....هنوز برا من اهنگ سلطان قلبم میخونه...
-چته وحشی؟؟رم کردی؟!!
رها دوباره به در زدو گفت:میای دیگه بیرون.....زود باش با روهان پایین منتظریم....
از حموم دراومدمو موهامو خشک کردم بعد زود یه تیپ شیک زرشکی مشکی زدم....یه ارایش خیلی مختصری ام زدم رفتم پیش رها اینا...
سلام .......
رها چشاشو ریز کرد و گفت:کوفت .....دوساعته منتظرتیم!
روهان-سلام.....رها انگار صحرارو نمیشناسی....عادتشه همه رو الاف خودش کنه....!
-مردم الافن -الاف من میشن به من چه؟!
روهان-کم نیار یه وقت.....
-استغفرالله...توبه توبه....
رها-ای بابا بیاین بریم دیگه.....شما دو تا تا صبح میخواین بحث کنین!
من-مامانم کو؟
روهان-رفت خونه ما
-خونه شما چه خبره مگه؟
-همینطوری.....اشکالی داره؟!
-نه خب بریم.
***
-نوش جونم...صبحونه نذاشتین بخورم داشتم تلف میشدم.....
رها-اون همه الاف کرده تازه میخواسته صبحونه ام بخوره...!!
روهان-پرویی تو خونشه چه میشه کرد....
-کم چرت و پرت بگین....بجای اینا زشته جون پاشو حساب کن بریم....راستی دستت درد نکنه...
رها-مرسی روهان 
-خواهش....شما برین ماشین منم بیام...
سوچیو داد بهم و من و رها رفتیم بیرون...جلو ماشین منتظرش بودیم که اومد
روهان-بشینین بریم دیگه...
تا خواستیم سوار شیم موبیل رها زنگ زد....رها جواب داد و رفت اون طرف حرف بزنه.....
رو به روهان گفتم ما سوار شیم رها ام میاد
-باشه
در عقبو باز میکردم که روهان گفت مگه من رانندتم؟
-چی؟
-چرا عقب میشینی؟
-خب با رها بشینم دیگه نارلحت میشه جلو بشینم.....
تو همین هین رها اومد
رها-بچه دوستم باهام کار داره من دیگه نمیتونم باهاتون بیام.....شما برین ادرس دادم میاد اینجا...
من-ا چه بد شد....
-عزیزم میدونستم انقد ناراحت میشی ولی باید برم....
-نه بابا بخاطر تو ناراحت نشدم که......میخواستم یه قضیه ای بهت تعریف کنم بیخیل بعدا میگم...
-لیاقت نداری که ...
روهان-پس دیره ما بریم.....صحرا سوار شو...
-رها مواظب خودت باش...خداحافظ
-باشه برین...خداحافظ
روهان-خداحافظ
با روهان سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم
-خب کجا میریم؟....میگم حالا که رها نیس بهتر نیس بعدا بریم خریدروهان؟
-نخیر نمیشه من فردا مهمونی دعوتم باید امروز خریدمو بکنم.....
-ا کجا دعوتی؟
-نامزدی دوستم...
-باشه بریم چاره ای نیس
-نمیگفتی ام میرفتم
-اره میشناسمت زشته
-آخه دختر کجای من زشته؟...
-یکی دوتا نیس که از کجا شروع کنم؟!!!
-پسر به این خوشتیپی....چمه؟
-اعتماد بنفس کاذب....
-انقد حرف نزن فکت درد میکنه....
چشامو براش چپ کردمو از پنجره بیرونو نگا کردم
-رسیدیم پیاده شو
ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم رفتیم سمت پاساژ
از اتاق پرو اومد بیرونو جلوم چرخ زد......انصافا خیلی بهش می اومد ولی از اونجایی که من کرم دارم گفتم:با این هیکلت هیچی بهت نمیاد.....برو در بیار بریم یه مغازه دیگه....
روهان خندش محو شد و گفت:از این بهتر نمیتونیم پیدا کنیما...
-نه بریم جاهای دیگه رم نگا کنیم
روهان باشه ای گفت وبا شونه های افتاده رفت اتاق پرو....اخی دلم براش سوخت...خداییش هیکلش حرف نداره ولی قیافش معمولیه...همین خوبه پسر خوشگل باشه از خودش درمیاد
از پرو اومد بیرونو لباسو داد به فروشنده وبرگشت بهم گفت:بریم
-وا نمیخری؟اینکه بهت خیلی اومد!!
بیچاره از تعجب کم مونده بود دم در بیاره!
-مگه نگفتی بهم نیومد....؟
-نه بابا سر کار بودی....خیلی بهت اومد برو حساب کن بریم
چشاشو ریز کرد و گفت:یکی طلبت خاله هتی.....
رفت پولشو حساب کنه  


[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ علیرضا ! ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic